ابن المقفع ( مترجم : منشي )
115
كليله و دمنه ( فارسي )
جماعت لشكر و تفرقهء كلمهء [ 1 ] سپاه و ، ظهور عجز تو در دعوي كه برفق اين كار بپردازي و بدين جاى رسانيدي . و نادانتر مردمان اوست كه مخدوم را بي حاجت در كارزار افگند . و خردمندان در حال قوّت و استيلا و قدرت و استعلا از جنگ چون خرچنگ پس خزيدهاند ، و از بيدار كردن فتنه و تعرّض مخاطره تحرّز و تجنّب واجب ديدهاند ، كه وزير چون پادشاه را بر جنگ تحريض نمايد در كاري كه به صلح و رفق تدارك پذيرد برهان حمق و غباوت بنموده باشد ، و حجّت ابلهي و خيانت سير [ 2 ] گواه كرده . و پوشيده نماند كه راى در رتبت بر شجاعت مقدّم است ، كه كارهاى شمشير به راى بتوان گزارد و آنچه به راى دست دهد شمشير دو اسپه در گرد آن نرسد ، چه هر كجا راى سست بود شجاعت مفيد نباشد چنان كه ضعيف دل و ركيك [ 3 ] راى را در محاورت زبان گنگ شود و فصاحت و چرب سخني دست نگيرد . و مرا هميشه إعجاب تو [ 4 ] و مغرور بودن به راى خويش و مفتون گشتن بجاه اين دنياى فريبنده ، كه مانند خدعهء غول و عشوهء سرابست ، معلوم بود لكن در اظهار آن با تو تأمّلي كردم و منتظر ميبودم كه انتباهي [ 5 ] يابي و از خواب غفلت بيدار شوي ، و چون از حدّ بگذشت وقتست كه از كمال ناداني و جهالت و حمق و ضلالت تو اندكي باز گويم و بعضي از معايب راى و مقابح فعل تو بر تو شمرم ؛ و آن از دريا قطرهاي و از كوه ذرّهاي خواهد بود . و گفتهاند : پادشاه را هيچ خطر چون وزيري نيست كه قول او را بر فعل رجحان بود و گفتار بر كردار مزيّت دارد قالوا و ما فعلوا و أين هم * من معشر فعلوا و ما قالوا [ 6 ]
--> [ 1 ] . ( 1 ) تفرقهء كلمه حال و وضعي كه در آن پيروان كسي و جماعتي كه عادة بايد متّحد باشند دچار اختلاف عقيده شوند و هر يك سخني ديگر گويد و براهي ديگر گرايد ، و نتوانند در امري ، مثلا اطاعت از سلطاني ، متّفق شوند . [ 2 ] . ( 6 ) سير قيد است از براى فعل « گواه كرده » . حجّت ابلهي و خيانت خود را بحدّ إقناع و إشباع نشان داده است . در بعضي از نسخ تبديل به « شير » شده و در برخي ديگر جمله را حذف كردهاند ، و ليكن نسخهء اساس و اكثر نسخ قديم و معتبر چنين است . [ 3 ] . ( 9 ) ركيك راى را نسخهء اساس بدون « را » . [ 4 ] . ( 10 ) إعجاب تو خودپسندي تو . رجوع شود به معجب در ص 68 ح بر س 4 . [ 5 ] . ( 12 ) إنتباه ( از ن ب ه ) بيدار شدن از خواب ؛ آگاه شدن ؛ واقف شدن و بودن . [ 6 ] . ( 17 ) قالوا و ما فعلوا . . . بگفتند و نكردند و كجاأند از آن جمع كه كردند و نگفتند . أين همو تلفّظ مىشود .